تبليغاتX
شهر آرزوها/عشق هاي نيمه سوخته

شهر آرزوها/عشق هاي نيمه سوخته

وب نامه اي براي فرياد زدن در منجلابي از سكوت

فقط به خاطر ساغر که محبت دارند

 

ديروز شيطان را ديدم

                              

ديروز شيطان را ديدم .در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود، فريب مي فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص ، دروغ، خيانت ،جاه طلبي وهركس چيزي مي خريد ودر ازايش چيزي مي داد.بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را . بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگيشان را . شيطان مي خنديد و خوشحال از كاسبي امروزش.من ايستاده بودم و تماشا مي كردم.شيطان رو به من كرد و گفت: مي بيني من به كسي كاري ندارم اين ها خودشان اينجا جمع شده اند من فقط بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم اما اين ها خود آزادانه دور من جمع مي شوند.اين ها گرسنه اند و به جاي هر چيزي فريب مي خورند.سرش را به من نزديكتر كرد و آرام گفت :اما تو با اينها فرق مي كني تو زيركي و مؤمن و فريب مرا نمي خوري

از او بدم مي آمد ولي حرف هايش شيرين بود

ساعت ها كنار بساطش نشستم و نگاه كردم . ناگهان در بين بساطش چشمم به جعبه ي عبادت افتاد. به دور از چشم شيطان آن را در جيبم گذاشتم. باخود گفتم: بگذار يكبار كسي شيطان را فريب دهد.جعبه ي كوچك عبادت را به خانه آوردم. آن را باز كردم.درون آن پر از غرور بود.جعبه از دستم افتاد و خانه ام پر شد از غرور..فريب خورده بودم

ناگهان دستم را روي سينه ام گذاشتم، قلبم نبود. با سرعت به سمت ميدان دويدم.تمام راه لعنش كردم.خدا را صدا زدم. مي خواستم جعبه را توي سرش بكوبم. به ميدان رسيدم شيطان آن جا نبود. همان جا نشستم و هاي هاي گريه كردم

برخاستم. بي دلي ام را برداشتم. مي خواستم برگردم اما صدايي شنيدم،صداي قلبم را

 

 این داستانک رو هم به عنوان آخرین مطلب این وبلاگ فقط به خاطر ساغر گذاشتم تا با دلی ناراحت خداحافظی نکرده باشیم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 8:29  توسط قطره اي از باران  | 

خداحافظی

 

 

این وبلاگ به دلیل عدم استقبال مخاطبین تعطیل شد

 

خوش باشید از تمام کسانی که در طول این مدت

 

محبت داشته اند تشکر و قدر دانی می نمایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 9:55  توسط قطره اي از باران  | 

سارکوزی و بی احترامی شبکه سوم فرانسه

 

براي امروز يک ويدئوي جالب دارم.نيكلا ساركوزي رئيس جمهوري فرانسه دقايقي پيش از مصاحبه زنده خود با شبكه سوم تلويزيون فرانسه، مورد كم محلي و بي احترامي كاركنان اين شبكه قرار گرفت. فيلمي از دقايق آماده سازي جلسه پرسش و پاسخ با ساركوزي و هماهنگي با ديگر دفاتر اين شبكه در 4 شهر فرانسه ، بر روي بيشتر سايت هاي اينترنتي از جمله بعضي از روزنامه ها قرار گرفته است . گفته مي شود شبكه سوم تلويزيون فرانسه درحال تحقيق براي پي بردن به چگونگي درز كردن اين فيلم به بيرون از استوديو است . در اين فيلم نيروهاي فني در حالي كه براي تنظيم ميكروفون ساركوزي يا گريم كردن او رو به روي وي قرار مي گيرند نه تنها به او سلام نمي كنند بلكه جواب سلام وي را نيز نمي دهند. ساركوزي كه از اين اقدام بشدت ناخرسند است ، ضمن جنبش زياد بر روي صندلي كه نشانه عصبي بودن او است ، مي گويد: "وقتي كه كسي را دعوت مي كنيد اين فرد حق دارد انتظار داشته باشد كه به وي سلام شود. مگر اينكه در يك مكان دولتي نباشيم و در تظاهرات شركت داشته باشيم .... اين اقدام (اشاره به سلام نكردن ) غير قابل باور و بسيار زشت است ." يكي از زنان خبرنگار كه روبروي ساركوزي نشسته بود با لحني كنايه آميز كه گويا به يك خارجي كه با فرانسه آشنا نيست ، خطاب كرده است به او گفت : "فرانسه اين است " و ساركوزي نيز بلافاصله با لحني كه مي توان ان را يك لحن تهديد آميز نسبت به كساني كه او را تحمل نمي كنند ، تلقي كرد جواب داد : "فرانسه سابق " و ادامه داد : "اينها تغيير خواهدكرد". ساركوزي در اين فيلم به مدت سه دقيقه با ساعت خود بازي مي كند ، بدون اينكه هيچ كدام از سه خبرنگار حاضر در استوديو و مجري جلسه با وي صحبتي كنند و يا با او گپ و گفتي داشته باشند. او باطرح برخي مسايل و به اصطلاح خوش و بش كردن و احوال پرسي سعي مي كند خبرنگاران را به صحبت كردن با خودش بكشاند اما انان اغلب با سكوت و نگاه هاي خود نشان مي دهند كه به صحبت با او ، خارج از سوالاتي كه در نقد سياستهاي او خواهند كرد تمايلي ندارند. ساركوزي كه هم اكنون طرح اصلاحات در تلويزيون دولتي فرانسه از جمله حذف تبليغات و اگهي ها را دارد به شدت مورد اعتراض است و بي اعتنايي به وي در اين نشست بجز واكنش حرفه اي خبرنگاران به سياستهاي مختلف داخلي و خارجي او ، مي تواند به اين دليل نيز باشد.


لينک ويدئو:
http://www.youtube.com/watch?v=rwHXCfYANwA

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 8:44  توسط قطره اي از باران  | 

تاسف بار

 

 

17ميليون تومان شهريه يك دانش آموز

شهريه مدرسه غيرانتفاعي در تهران

 چهار برابر شهریه دوره دکترا در دانشگاه توکیو!

حداكثر شهريه مدارس غيرانتفاعي شهر تهران در پيش‌دانشگاهي پسرانه منطقه 3 تهران، 17 ميليون و 430 هزار تومان است. در حالیکه شهریه سالانه دوره دکترا در دانشگاه توکیو معادل 520,800 ین (در حدود ۴/۴ میلیون تومان) است .و این در حالی است که شهر توکیو به عنوان یکی از گرانترین شهرهای دنیا شناخته میشود.

برای مطمئن شدن این صحبت به لینک زیر مراجعه کنيد

http://www.oice. t.u-tokyo. ac.jp/en/ student/study/ fee.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 8:37  توسط قطره اي از باران  | 

اولين موشك ساخت بشر

 

اين هم اولين موشك ساخت بشر

از آقايون عذر خواهي مي كنم ميدونم دردتون اوومده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 9:50  توسط قطره اي از باران  | 

فرق دخترا با پسرا

 

·        دختر ها خيلي دوست دارندجاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

·        اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده

·        يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تامشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

·        يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعدبا 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش روميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون درمرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون

·        دخترااز پسرا موهاشون کوتاهتره

·        دخترامي خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سرهر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن

·        اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه

·        نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست
دخترابا اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتراز پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 9:3  توسط قطره اي از باران  | 

رضازاده و عدم شركت در المپيك

 

علي‌رغم ميل قلبي قهرمان وزنه‌برداري جهان صورت گرفت

 

 

انصراف حسين رضازاده از شركت در المپيك پكن به اصرار پزشكان

حسين رضازاده ، قهرمان سنگين وزن وزنه‌برداري جهان، اعلام كرد: با وجود خواست قلبي و ميل باطني خود به توصيه و درخواست موكد پزشكان و متخصصان و مسئولان فدراسيون وزنه برداري از شركت در مسابقات المپيك پكن انصراف داد.

حسين آقا برات آرزوي سلامتي ميكنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 8:39  توسط قطره اي از باران  | 

افغانستان و دولت الكترونيك

 

افغان‌ها به خوبي فهميده‌اند كه يكي از راه‌هاي كم‌كردن خلأ ديجيتال و توسعه اقتصادي و اجتماعي، برقراري حداكثر ارتباط با جهان خارج است .

                        

 قابل توجه دوستانمون در وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات كه براي مردم نگون بخت ايران اينترت با سرعت ۵۸ كيلو بايت را كافي دانسته و اضافه كردنده اند كه ما مي دونيم اينترنت جيزه به درد مردم ايران نمي خوره !!!!!!!!

حقيقتش ديگه داره حالمون به هم مي خوره از اين همه توهين

ادامه را در ادامه مطلب بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:34  توسط قطره اي از باران  | 

لبخند خدا

 

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

 

 

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

جان گفت نسیه نمی دهد

 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

 

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت

 

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

 

بچه ها مشكريم !!!اين مطلب رو هم دوست خوبم (م.ا)برام فرستاده

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:9  توسط قطره اي از باران  | 

آن سوی پنجره

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

 

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

 

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

 

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

 

روزها  و هفته ها سپری شد.

 

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

 

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

 

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

 

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

 

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

 

 با تشكر از دوست عزيزم (م.ا) كه اين مطلب رو برام فرستاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:2  توسط قطره اي از باران  |